صفحه
1 2 3 4 5 6 »
درباره

 

ابراهيم ابراهيمي وايقان داراي معلوليت جسماني(ديستروفي) دانشجوي رشته كامپيوتر در دانشگاه آزاد اسلامي واحد شبستر ايميل EEV_1368@yahoo.com

نویسندگان
(146) ابراهيم ابراهيمي وايقان
لینکدونی

انجمن دیستروفی
 
وبلاگ محمد صادقی معلول ديستروفی
با هر كليك 50 تومان بگيريد
۱ گيگ فضای رايگان
سايت دانلود نرم افزار
آشنايي با يك معلول قطع نخاع
آلبوم عکس های عالی
وبلاگ مدير ايران بلاگ
تصاوير ۳۶۰ درجه ای
www.special.ir
فضای رايگان
انجمن باور
امين معلول ديستروفی
http://khalilian.blogfa.com
سايت مرتضي جوركش(استاد)
مقالات
سعید سلیمانی
تراوین
رسول بنيادي وايقان
http://www.vistaicons.com/
شرکت فناوران شبستر
كلوب ديستروفي
سورس كد
انواع ويلچر
سايت آپلود
پاني
شبنم 1389
محمد(ويكتور هوگو)
قرآن (تنزيل)
آيدا
خانوم معلم
ياسين قاسمي (ديسترفي)
سميرا (ديسترفي)
از زبا فرشته ها
شميم ياز (ياد)
ايكون
گروه نرم افزاري صدف
نرم افزار جامع شهرداري ها

نظرسنجی
]چه نمره اي به ما ميدهيد؟
۵
۹
۱۰
۱۴
۱۷
۲۰
جستجو

تصاوير
 
لوگوی وبلاگ


 
 
ديكشنري آنلاين
 
خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

...

یکشنبه، 14 اسفند هزار و سیصد و نود


سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:
پدر ومادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ ولی خواهشی از شما دارم.
رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم. پسر ادامه داد :
ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست ویک پای خود را از دست داده است، و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهماجازه دهید او با ما زندگی کند.

پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:
نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنى ،دراین هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
پسر آنها یک دست و پا نداشت !


5:46 AM نظرات 1
به خاطر خودم

چهارشنبه، 29 تیر هزار و سیصد و نود


به خاطر خودم

 

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد ....

نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می کنی!؟"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم به خودم کمک می کنم !"

 

افسوس تکراری

 

پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.


بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند....

 

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.


او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟



گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید


7:20 AM نظرات 1
نفیر

دوشنبه، 18 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه


 هر کس ماجرا را یک جور برایش تعریف کرده بود.مادر می گفت : هنگام زایمان در اطاق عمل از دست پرستار سُر خوردی و سرت ضربه دید.پدر می گفت : چند روزه بودی که دچار تب و تشنج شدی و مغزت اسیب دید.عمه جان می گفت : آن قدر نوزاد درشت و سالمی بودی که چشمت زدند.و خاله جان می گفت : پدرت دلش پسر می خواست.وقتی فهمید بچه دختر است عصبانی شد و ناشکری کرد ، خدا هم زد پس کَله ش.
ماجرا هرچه که بود او فقط می دانست از وقتی خودش را شناخته ، تنها دو چشم و دو گوش سالم دارد با یک دست راست ؛ ان هم با حرکت محدود.قدرت تکلم هم نداشت.
ولی هیچ وقت نفهمید که اگر سرش ضربه خورده ، اگر مغزش آسیب دیده پس نصف پاهایش کجا جا مانده!.آیا در رحم مادر ، در اطاق زایمان ، یا در نزد پروردگار ؟
با اینکه از نظر جسمی بسیار ضعیف بود و ناتوانی های زیادی داشت ولی از روحیه ی بالا و هوش سرشاری برخوردار بود.البته پدر و مادرش هم عاشقانه دوستش داشتند و هرچه در توانشان بود برای بهبود وضع او و موفقیتش انجام می دادند.بقول خاله زنکهای فامیل : خدا شانس بده.ببین یک همچین بچه ای رو چطور می پرستن!
چون قدرت تکلم نداشت برای انکه بتواند به گونه ای با دیگران ارتباط برقرار کند ، از چهار سالگی اش مادر با صبر و حوصله و مشقت بسیار توانست کاری کند تا او قلم بر دست بگیرد.از همان اول هم بچه ی با پشتکاری بود.با همان سن کمش هر روز ساعتها تمرین می کرد تا بتواند بین دستش و قلم و کاغذ تعادل برقرار کند و خطوط حساب شده و منظمی را رسم کند.وقتی به این حد از مهارت رسید پنج سال بیشتر نداشت و مادرش شروع کرد به یاد دادن حروف الفبا به او.خیلی زود حروف را یاد گرفت و کلمات و به دنبال ان جملات را با خط خوش می نوشت.حالا به راحتی با دیگران ارتباط برقرار می کرد.
هفت ساله که شد پدرش پس از کلی برو و بیا و کاغذ بازی و توجیه این و ان بالاخره توانست او را در یک مدرسه ی عادی ثبت نام کند.او را در نزدیک ترین مدرسه به خانه ثبت نام کردند تا مادر بتواند هر زنگ تفریح به دخترش سر بزند و کارهای بهداشتی اش را انجام دهد .او نیز زحمات و محبت های بی دریغ پدر و مادرش را با نمرات خوب و شاگرد ممتاز شدن جبران می کرد.
به این ترتیب تحصیلش را با موفقیت ادامه داد و بلافاصله هم در دانشگاه قبول شد.باید در رشته ای متناسب با شرایط اش تحصیل می کرد و از انجا که علاقه ی زیادی به ادبیات داشت رشته ی ادبیات را انتخاب کرد.
تمام اوقاتش یا سر کلاس بود و یا مطالعه می کرد و حالا هم که کمی دانش ادبی اش بالاتر رفته بود ، گاهی قلمی می زد و متنی یا داستانی می نوشت.تمام سعی اش تقویت قلم اش بود چون تنها شغلی که می توانست در اینده داشته باشد نویسندگی بود.
بهترین تفریح اش هم این بود که او را به پارک نزدیک خانه شان ببرند و او ساعتی در کنار گلها و گیاهان ، در فضایی مملو از عطر مدهوش کننده ی چمن اب پاشی شده بنشیند و به طبیعت زیبا و رفت و امد مردم و بازی کودکان نگاه کند.
آن روز هم به همراه مادرش به پارک رفته بود.نیمه ی یک روز زیبای بهاری بود.هوا خنک بود و بوی گل و چمن خیس از رگبار دیشب فضا را پر کرده بود.
دو کودک بازیگوش به همراه مادرشان مشغول بازی بودند.در طرفی دیگر یک زوج جوان ، گرم صحبت ، دست در دست یکدیگر قدم می زدند و هر از گاهی هم از ته دل می خندیدند.ان گوشه روی نیمکتی ، چند پیرمرد از جوان های قدیم ساعتی از دوران کسالت بار بازنشستگی را می گذراندند.چند بچه مدرسه ای هم که پیدا بود مدرسه را جیم زده اند ، بی توجه به تابلوی
" داخل چمن ها نروید " داشتند تلافی اخلاق بد ناظم را سر چمن ها و گل ها در می اوردند.رهگذرانی هم از هر سن و جنس در حال عبور بودند.
آن همه زیبایی ، آن همه طراوت ، آن همه شکوه ؛ هیچ چیز توجه آن ها را بیشتر از ان دختر کج و کوله ای که روی صندلی چرخ دار نشسته بود جلب نکرد.
مادر ان دو کودک : آه ، خدا را شکر.
زوج جوان : خدا شفایش بدهد.
پیر مردها : خدا به جوانی اش رحم کند.
یکی از بچه مدرسه ای ها : من که اصلا دلم نمی خواد جای اون باشم.اگر یک روز این طور بشم خودمو می کشم.
رهگذران : تلفیقی از آه و خدا را شکر و طفلک و خدا به مادرش صبر بدهد و خدا شفایش دهد و ... .
البته او به این حرفها عادت داشت.یاد گرفته بود که ناراحت نشود.به گوشهایش یاد داده بود که گاهی نشنوند و چشمهایش یاد گرفته بودند که بعضی چیزها را نبینند.ولی ان روز هیچ چیز به قدر ان جمله ی بچه مدرسه ای تکانش نداد و منقلبش نکرد.
"من که اصلا دلم نمی خواد جای اون باشم.اگر یک روز این طور بشم خودمو می کشم".
تمام وجودش را خشم گرفت.در دل فریاد زد:
خدا را شکر؟! خدا را شکر که مثل من نیستید؟ شما مگر از من چه می دانید؟ منی که با تمام کمبودها همیشه تلاش کرده ام و جزو بهترین ها بوده ام.منی که همیشه باعث افتخار پدر و مادرم شده ام.منی که بخاطر پشتکار و غیرتم همه ی اطرافیانم برایم احترام خاصی قائلند و حتی من را الگوی خود قرار می دهند.شما از من چه می دانید؟
در دل فریاد می زد:
من باید بگویم خدا را شکر.آری خدا را شکر.خدا را شکر که جای مادر ان دو کودک نیستم.مادری که تمام عمر خود را وقف فرزندانش می کند و در اخر ، فرزندانش برای جبران از خودگذشتگی های مادر او را به ویلای خوش و اب و هوایی به نام خانه ی سالمندان می فرستند...
خدا را شکر که جای ان زوج جوان نیستم که پس از چند سال زندگی و تحمل یکدیگر بعد از ان که به هوای پیوند دوباره ی رابطه ی از هم گسیخته شان چند کودک بی گناه را هم وارد این بازی شوم کردند تازه به این نتیجه می رسند که جدایی تنها راه چاره است.
خدا را شکر که جای ان پیرمردها نیستم که خدا می داند در دوران کاری شان چه بی عدالتی ها که نکردند ، چه رشوه ها که نگرفتند ، چه زندگی ها که متلاشی نکردند و چه دل ها که نشکستند.
خدا را شکر که جای ان بچه های شرور نیستم.بچه های سالمی که تمام سلامت خود را وقف شرارت و تخریب می کنند و در اخر به هر چیزی بدل می شوند به جز انسانی مفید.
و خدا را شکر که زبانی ندارم که با ان برنجانم.دستی که با ان بزنم.پایی که با ان له کنم.
خدا را شکر که این گونه افریده شدم .خدا را شکر که همیشه از من به نیکی یاد شده است و خواهد شد...
آن قدر فریاد زد ؛ ان قدر در دل فریاد زد و آن قدر با هیچ ، درد دل کرد تا سرانجام آرام گرفت.هیچ گاه در طول عمرش آن چنان منقلب نشده بود و تا به آن روز چنین فریاد سکوتی سر نداده بود.کمی احساس آرامش کرد.حالا می فهمید که چرا بعضی از مردم برای تخلیه ی خشم یا غم و غصه شان سر به بیابانِ فریاد می گذارند.
ولی فریاد حقیقی کجا و فریاد بی صدا کجا...
چقدر دلش می خواست فریاد بکشد.فریادی رعدآسا.فریادی که غصه هایش را شلیک کند به سوی بی نهایت ؛ نه فریاد سکوتی که تنها غصه ها را در گورستان دل خاک می کند.و هرچند که غم ها و غصه ها می پوسند و محو می شوند ولی بخش های تجزیه ناشدنی شان تا ابد در دل خواهد ماند.
چقدر در ان لحظه نیاز به فریادی حقیقی داشت تا تتمه ی خشمش را تخلیه کند.
با ان که می دانست نمی تواند ، ولی تصمیم گرفت امتحان کند.
هیچ تصوری از صحبت کردن و مکانیسم آن نداشت.همان طور که هیچ تصوری از راه رفتن نداشت.و نه از جست و خیز کردن و رقصیدن و ... و نه حتی کفش پوشیدن.
ولی در جلسات گفتار درمانیِ بی حاصلی که در کودکی می بردندش یک چیزهایی یاد گرفته بود.می دانست که برای فریاد زدن باید نفسش را جمع کند و با تمام قدرت هوا را به بیرون پرتاب کند.و می دانست که مردم برای حرف زدن و اَدای کلمات ، زبان شان را در دهان و بر روی لب و دندان تکان می دهند.
دلش نمی خواست اولین فریادش تنها یک صدا باشد.دلش می خواست حتی اگر هم شده ، شکسته بسته کلمه ای را ادا کند.هر چند می دانست که این غیر ممکن خواهد بود ؛ همان طور که همه ی تلاش هایش برای به زبان اوردن حتی یک کلمه در تمام این سال ها بی فایده بود.
ولی دلش می خواست که باز هم امتحان کند...
با خود اندیشید که اگر این بار موفق شود و اولین کلمه ی عمرش را ادا کند ، بهتر است که این لغت تاریخی ، چه لغتی باشد؟
کمی فکر کرد.چندین انتخاب بیشتر نداشت...خدا ، مادر ، پدر.
سرانجام انتخاب خود را کرد.لغت مادر را برگزید.چرا که مادر بیش از هر کس دیگری بر گردنش حق داشت.حتی بیش از خدا !
همه چیز برای پرتاب صدا آماده بود.نفسش را جمع کرد.چشم هایش را روی هم فشرد.دهانش را تا به آخر باز کرد و در حالی که به تقلید از مردم عادی زبانش را در دهان می چرخاند ، نفسش را با شدت بیرون داد.
- ماماااان ...
صدایی به گوشش رسید.صدایی که جیغ زد " مامااان "...
باورش نمی شد.آیا این صدای او بود؟ آیا حرف زده بود؟
چشم های متعجب اش را گشود.
کودکی را دید که خودش را به مادر چسبانیده و جیغ می زند . مادر در حالی که کودکش را - که از تلاش مذبوحانه ی او و حالت صورتش با ان دهان باز و چشمان بسته و زبانی که بیهوده در دهان می چرخاند و به امید زایش کلمه ای به دندان و لب هایش می کوبید ، ترسیده بود - دلداری می داد ، تند و تند رد می شد و زیر لب غُر می زد :
بچه م زَهره ترک شد...نترس مامان جون...اینا رو نباید همین جوری ول کنن تو خیابون...نگاه نکن مامان جون ، خدا قهرش میاد...وااای خدا رو شکر...شکرت خدا جون...شکرت.

بر گرفته از  http://www.special.ir/aida/  آیدا


12:34 PM نظرات 4
شوخي با راننده تاكسي

پنجشنبه، 7 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه


مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشدسکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!" 


6:43 AM نظرات 8
قهرمان بدون دست

یکشنبه، 25 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه


كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند !!!   در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !
بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.

استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!
 
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.
 
استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.

راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است ...


11:34 PM نظرات 7
راه حل پیچیده راه حل ساده!!!!!!!!!

پنجشنبه، 22 مهر هزار و سیصد و هشتاد و نه


در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یك  مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  كه  هنگام  خرید  یك بسته صابون  متوجه شده بود كه  آن قوطی خالی است  . بلافاصله  با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد  كارخانه  این مشكل  بررسی ،  و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .   مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند : پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایكس بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهیز گردید  . سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.   نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا ،  مشكلی مشابه  نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :   تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط  بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!


  هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین


6:22 PM نظرات 2
آيا ميتوان بدون دست هواپيما را هدايت كرد؟!

دوشنبه، 22 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه


آيا ميتوان بدون دست هواپيما را هدايت كرد؟!

 فایل زیر را دانلود کنید تا متوجه شوید

http://up.iranblog.com/Files7/21dd8f4ea151494e82ea.pdf


3:52 PM نظرات 1
آرشیو موضوعی
(10) عمومی
(22) كامپيوتر
(6) پزشکی سلامت
(3) رباتیک
(6) برنامه نويسي
(11) مذهبی
(10) سرگرمی
(8) فرهنگی
(1) حقوقی سياسی
(31) داستان و حکايت
(7) روانشناسي
(10) ديستروفی
(4) اخبار گوناگون
(6) حرفهاي دل
(8) معلولين
(2) شهر وايقان
(1) تكنولوژي
(0) شهر وايقان
آرشیو

پیوندها
گالری عکس

تالار گفتمان

هماور سيستم شبستر
پرطرفدارترین وبلاگ ایران بلاگ
دانشگاه آزاد اسلامي واحد شبستر
موبايل مهدی
سایت دانلود
سايت برنامه نويس
سايت آيکون
ابزارهای وبلاگ نويسی
سايت دانلود ۱
مجله اینترنتی زیلان
آمار وبلاگ

  


بازديد هاي امروز : 3
بازديد هاي ديروز : 11
بازديد هاي این ماه : 125
كل مطالب : 151
كل بازديد ها : 24056
ايجاد صفحه : 0.46875 ثانیه

 

.
چت باکس  
 

RSS

 

.
هر نوع كپي رايت آزاد مي باشد(با ذكر نام سايت بهتره).